آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

بدترین روزهای ما!

دختر زیبای من نازنینم! نمیدونم باید اینا رو بنویسم یا نه ! اما می نویسم تا هر وقت نگاهم افتاد حواسمو جمعتر کنم! این هفته هفته افتضاح >>>> به معنای واقعی بود! شما 3 شب تب بالا یعنی 39.1 - 39 - 39.3 رو گذروندی و ما 2 شب دکتر رفتیم و درمان تو خونگی میدادند! و تب شما بالا بود قطع نمی شد  یه لحظه میومد پایین و بازم دوباه نیم ساعت 1 ساعت بعد بر میگشت! وای ما داشتیم دیونه میشدیم! خدایا ! من و تو خونه مامانی بودیم و بابات خونه تنها ما مراقبت بودیم ! اون طفلک گفتم نمی تونه بی خوابی بکشه در عوض مامانی با جونو دل چند برابر من بالا ی سرت بیدار میموند! شب سوم که دیدیم فایده نداره به بابات زنگیدم اونم اومد&...
29 ارديبهشت 1393

این روزها!

این روزها خیلی فعال تر از قبل و وروجکتر شدی و حرکاتت هم سریعار شده! این روزها همه چی رو میگیری و وایمستی! همش دوس داری وایسی! این روزها خودتو زود به همه چی میرسونی با یه سرعتی که نگو! به محضی که میام سمتت که بگیرمش ازت همچی تند تند تکو.نش میدی و تکون میخوری که نگو ! بعضی موقع ها از این حرکتت میخندم دلم نمیاد بگیرمش ازت! واسه همین اکثر وسایلیو که میشد رو جمع کردم ! این روزها با هر اهنگ شادی دست میزنی اینقد شیک که نگو یکیشو نگه میداری ثابت و اونیکیو تند تند میزنی بهش! و بعد در هر حالی باشی وایساده نشسته یا در حال 4 دست و پا خودتو تکون میدی و هوم هوم میکنی! این روزا میگی ددر - ددددَ - اگا - گاگا - یی  اینا جدیداشه! اضافه شده به د...
9 ارديبهشت 1393

دوباره با تو زنده میشوم! مادرم!

این متنو هفته پیش تو فیس گذاشتم اینجارو فراموشیدم برات بزارم ! مادر ! مادر که میشی شروع میشی ! شروعی میشی از عشق از بودن ... از دوباره زیستن .... از تو تازه شدن.... از زندگی دادن و..... مادر که میشی حس میکنی.... دیر زمانی است از خودت گذشتی و پیر شدی و همه تورا مادر او می خوانند..... اما نمی دانند لحظه لحظه از دست دادن هر امیدت با بزرگ شدن و بالیدن و به اوج رسیدن او در تاریخ ثبت می شود و اینگونه قدر او که لحظاتش با تو ثبت شد را بیشتر خواهی دانست! ..... و او  قدر تو را!!!!! بی انتها دوستت دارم!   ...
9 ارديبهشت 1393

یه روزه خوبه دیگه با خاله ها !

سلام نازنین گلم! دیروز جمعه با خاله سارا و الهه و خاطره قرار داشتیم ! این بار تو پارک ملت ! خاله خاطره جون فاطمه کوچولو خواب بود نتونسته بود بیاد اما با دوتا خاله یه روزه خوبو شب کردیم ! شما 3 تا عسلا تو کالسکه بودین و ما هم راه میرفتیم و صحبت کردیم و پیاده روی کردیم ! شماها هم تا بیدار بودین شما و دلسا به آدریان خان حمله میکردین و اون فرار میکرد و حسابی کلافه اش کردین! ولی با هم خوب کنار اومدید آدریان هم از دستتون کلافه شده بود به مامان جون پناه برد! بعدم که ادریان و دلسا خوابدین ولی شما هم چنان در مقابل خوابیدن مقاومت داشتی تو بغلم اخرا که شیر خوردی خوابیدی! خیلی روزه خوبی بود  خیلی خوش گذشت! کاش خاله خاطره جونم اموده ...
8 ارديبهشت 1393

در افشانی نازنینم!

این روزا بقول باباجونی حسابی تو شکمت خرده فرمایش داری ! و حسابی سعی میکنی با ما حرف بزنی و همزمان هم خودتو تکون میدی و ابروهاتو بالا میندازی و صداهای خوشملیو از خودت در میاری ایکاش تو اونللحظات محبوس میشدم ای کاش! اما حیف که زمان پیش میره و با این گذرش به من میگه باید با عشق به تماشای لحظات بزرگتری بشینی! الان بیشتر میکی  اددد - دایی - دددَ - دییی - اینگه - اییی - ددر - ایل اینارو تا الان یادم هستش !   ...
28 فروردين 1393

دخترک 4 دست و پارو!

دختر نازنینم! شما این روزا حسابی ما رو سورپرایز میکنی یکی پس از دیگری! اینروزا شما شروع کردی به عین این عروسکای شیرین 4 دست و پا تو هماهنگ شده و بعد مدت ها تلاش 4 دست و پا میری عاشق حرکتتم عین عروسک دقیقا! دامنه فعالیتتو جدیدا گسترش دادی و مبل و میز و پله و هرچیزی دستت برسه رو میگیری و ازش استفاده میکنی و بلند میشی و وایمیستس و خوشحال میشیو بعدش خودت و تکون میدی و می رقصی و از ذوقت اکثر اوقات دست میزنی خیلی شیک و دوس داشتنی ! در حدی که دلم می خواد  بخورمت! این قد قربون صدقت میرم که حد نداره! فقط خدا میدونه و من و تو! البته دختر خوشملم حسابی این روزا اکتیوی و من و خسته میکنی ! یه لحظه از تو نازنینم چشم نمی تونم بردارم چون م...
28 فروردين 1393