بدترین روزهای ما!
دختر زیبای من نازنینم! نمیدونم باید اینا رو بنویسم یا نه ! اما می نویسم تا هر وقت نگاهم افتاد حواسمو جمعتر کنم! این هفته هفته افتضاح >>>> به معنای واقعی بود! شما 3 شب تب بالا یعنی 39.1 - 39 - 39.3 رو گذروندی و ما 2 شب دکتر رفتیم و درمان تو خونگی میدادند! و تب شما بالا بود قطع نمی شد یه لحظه میومد پایین و بازم دوباه نیم ساعت 1 ساعت بعد بر میگشت! وای ما داشتیم دیونه میشدیم! خدایا ! من و تو خونه مامانی بودیم و بابات خونه تنها ما مراقبت بودیم ! اون طفلک گفتم نمی تونه بی خوابی بکشه در عوض مامانی با جونو دل چند برابر من بالا ی سرت بیدار میموند! شب سوم که دیدیم فایده نداره به بابات زنگیدم اونم اومد&...



